ღ♥ღ..::عشق و تنهایی::..ღ♥ღ
ای خدای عالم چگونه باورم بود آن که روزگاری پناه و یاورم بود سایه اش نماند همیشه بر سر من زیر لب بخندد به مرگ و پرپر من رفتی و ندیدی که بی تو شکسته بال و خسته ام رفتی و ندیدی که بی تو چگونه پرشکسته ام رفتی و نهادی چه آسان دل مرا به زیر پا رفتی و خیالت زمانی نمیکند مرا رها ای به دل آشنا : تا که هستم بیا وای به من اگر نیایی برای پرواز از صبح به شب باید با اشک از غروب رد شد انتظار ... انتظار ... و باز هم انتظار ... واژه ی غریبیست آه ... آه ... خدایا این انتظار چیست ؟ کوه عمری با سایه اش در آب صحبت میکند اما آدمی چه ؟ آیا تکه نوری پیدا میشود تا دل تاریکم را روشن کند ؟ !!! انتظار واژه ی غریبیست ... واژه ای که روزها یا شایدم سالهاست که با آن خو گرفتم . که چه سخت است انتظار . هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظار فرداهای من ، خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو؟ نمی دانم ... شاید که روزی بخوانند بر تو عشق مرا از هیاهوی واژه ها خسته ام من سکوتم را از اوراق سپید آموختم آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست ؟ همیشه در خلوت مرگ را مجسم دیده ام آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست ؟ تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم. شبی _ شاید امشب _ زیر نورِ یک واژه خواهم نشست، نامِ خونسردِ معشوقه ام را بر حواسِ پنجگانه ام خال خواهم کوفت و هم زمان پایینِ آخرینِ برگِ خاطراتم خواهم نوشت : پایان
زندگی ؟ راستی را دیدی که گدایی میکرد !؟ و فریب پادشاهی میکرد !؟ ای عفیف ........ قفل ها واسطه اند، قفل ها فاسق شرعی در و زنجیرند، قفل ها ... ! قفل ها هم امیدیست ... قفل یعنی که کلیدی هست وقتی که دیگر نمی توانستم تو را دوست بدارم تو مرا دوست داشتی وقتی که دیگر من تمام کردم تو شروع کردی وقتی که دیگر تمام شد تو آغاز شدی وقتی که دیگر نبودم تو به بودنم نیاز داشتی وقتی که دیگر رفتم به انتظار آمدنم نشستی و چه سخت است تنها ماندن ! چه سخت است تنها مردن ! پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم برگی حکم داشتم و دیگر هرچه بود ضعیف و پایین بازی شروع شد،حاکم او بود و من محکوم همه برگهایم رفتند و سربرگی بیش نماند برگی از جنس وفا رو کرد،من بالاتر آمدم بازی در دسته من افتاد عشق آمد با حکم عشوه و ناز برید و حکم آمد از جنس چشم سیاهش زندگی حکم پایین من بود و من باختم 
با تشکر از : مرحوم الهه



زندگی را دیدی گفت : که من دلالم در به در . درپی بدبختیها میگردد تا اسارت بخرد
آه ... دیدی ...
ای عفیف ........ به چه می اندیشی، قفل ها !؟
دست های آزاد برترین هدیه به دیوار و غل و زنجیرند
راستی واسته ها هم گاهی حق دارند، رمز آزادی در کنار هر زنجیریست
قفل یعنی کلید.
" باختم "

یکی داشت و یکی نداشت
اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من
یکی خواست و یکی نخواست
اونی که خواست تو بوی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من
یکی آورد و یکی نیاورد
اونی که آورد تو بودی و اونی که به جز تو به هیچ کسی ایمان نیاورد من
یکی موند و یکی نموند
اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من
یکی رفت و یکی نرفت
اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو تو قلب هیچ کسی نرفت من
| :قالبساز: :بهاربیست: |


